|
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي رفتي با قايق عشقت تو روشني فردا من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه در خاك وجودم نه گلي هست نه درختي.... لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي! دل تنها وغريبم داره اين گوشه ميميره اما حتي وقت مردن سراغ تو رو مي گيره...!!! + نوشته شده توسط سعید در یکشنبه 11 اسفند1387 و ساعت
16:28 |
و برای تو ماندن
و به عشق تو سوختن.....
وچه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن....
بدون تو زندگی چه تلخ است و نه شکیباست؟؟؟
ای کاش می دیدی قلب را که فقط به خاطر تو می تپد.....
از طرفم عشقم (دوستت دارم) + نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت
13:22 |
خداحافظ برای تو چه آسان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
خداحافظ طلوع من
تو ای محبوب خوب من
غروب ظلمت تاریکی وغم بود نوید مهربانی ها
دریغ از قطره های اشک سوزانم
خزان زندگی آمد
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 7 بهمن1387 و ساعت
11:34 |
نمی دانم چرا همه ی رویدادهای زندگی ام یه جور دیگه ای شده.. + نوشته شده توسط سعید در شنبه 9 آذر1387 و ساعت
13:1 |
داشتم میمردم که آمدی.خودت بودی که داشتی صدایم میکردی. امّا من تنها سایه های چشمانت را می دیدم که مرا می پاییدند. انگار که من تنها بودم با سایه ی پلک هایت.خودت نبودی. باز صدایت کردم.امّا این بار با پلک هایت که نه؛ با سایه ی اشک هایت جوابم را می دادی. تنها که داشتم میرفتم تو هم می خواستی با من بیایی. فهمیدم که برای نجات من نیست. برای رهایی خویش داری این کارها را می کنی. امّا من دیگر نایی برای گله کردن از تو نداشتم. بعد که تورا دیدم حالی فکسنی به سراغم آمد. امّا این بار نمی خواستم صدایت کنم. نمی خواستم از تو گله کنم. می خواستم بگویم: "حق داری، بیاتا با هم برویم. من تنهایم". امّا گلویم نگرانت شد و نگذاشت حرف هایم را به تو بزنم. تو نگرانتر از گلویم با گلویت همدرد گلویم شدی. امّا تو باید باورکنی که این تنها رفتن، تقصیر من و گلویم نبود. این چیزی بود که ما هر دو با هم داشتیم. و در تنهایی هر کداممان با هم به صحبت می نشستیم. با چشمانت مرا همراهی کن تا راحت بروم. اشک هایت را برای همدردی گلویت بگذار. آن ها را برای بدرقه من و گلویم دور مریز. باز به سراغت می آیم. منتظر باش
+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 23 آبان1387 و ساعت
15:34 |
یادت نره كه عشقمی...! خاکم نکنید بزارید اونم برسه بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه خاکم نکنید هنوز عشقم وندیدم این همه اماده شدم یه کفن دورم کشیدم تابوت منو بزارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریش میگیره اشکای اونو کی به جای من کنه پاک خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک خاکم نکنید بزارید اونم ببینه پیکر آشفته من بی رمق روی زمینه خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارید روی سنگ قبرم آینه شمعدون بزارید میبینی چی شد عشقت عاشقت مرد + نوشته شده توسط سعید در شنبه 11 آبان1387 و ساعت
10:1 |
|
|